دوستان عزیز بنده بسیار مایلم ارتباطی صمیمانه و فراتر از دنیای مجازی با شما داشته باشم چراکه به خاطر وضعیت خاص نابینایی ام نمیتوانم به وبلاگ همه شما بیایم و احیانا با شما تبادل رای و نظری داشته باشم بنابراین شماره تلفنم را تقدیم میکنم در صورت تمایل مایلم از نقطه نظرات شما به صورت شفاهی استقبال کنم... خوب یکبار هم کامنت تلفنی بگذارید امتحانش که ضرری ندارد - البته جز پول تلفن!! -
محمد رضا دین پرور : ۰۶۶۵ - ۴۲۳۲۰۹۹
یکی از تلخ ترین حوادثی که در سالهای اخیر برای من اتفاق افتاده بود قضیه شکستگی بینی ام است. این واقعه مربوط به سال سوم راهنمایی من است – یعنی دو سال پیش – زمانی که من در مجتمع نابینایان شهید محبی تهران که یک آموزشگاه شبانه روزی است تحصیل می کردم چند روزی باقی مانده بود به امتحانات ترم اول و همه دانش آموزان در تکاپو و آماده سازی خود برای امتحانات بودند .
روز چهارشنبه زنگ آخر زبان انگلیسی داشتیم. آقای ملکی دبیر این درس هفته قبل از ما خواسته بودتا درسهای را مرور کنیم و مطالب درس را که در آنها مشکل داریم در آن جلسه رفع اشکال بیان کنیم و او هم پاسخ دهد. حدود سی الی چهل دقیقه به پایان زنگ باقی مانده بود که برنامه درسی ما تمام شد. اقای ملکی اجازه داد تا به خوابگاه هایمان برویم .
من با یکی از دوستانم به نام محمد محقق درحالی که با هم صحبت می کردیم به سمت خوابگاه رفتیم برای رفتن به خوابگاه باید از جلوی درب غذا خوری عبور میکردیم به هنگام عبور از ان به دلیل شیبی که در جلوی غذا خوری بود مسیر ما کج شد و به جای رفتن به خوابگاه داشتیم به غذاخوری کمی رفتیم. برای رفتن به غذاخوری باید از چند پله بالا می رفتیم که در کنار انها حفاظ اهنی قرار داشت ما که از همه جا بی خبر به خیال خودمان داشتیم به خوابگاه می رفتیم زمانی متوجه این انحراف مسیر شدیم که پای من به پله ها طوری گیر کرد که به سمت جلو پرت شدم و بینی من به شدت با حفاظ پله ها اصابت کرد و شکست
بلافاصله به نزد پزشک مدرسه رفتیم و او نیز با هماهنگی آقای لواسانی مدیر مجتمع ترتیب انتقال من به بیمارستان را داد.
دردسرهای ناشی ار این سهل انگاری حدود یک هفته گریبان گیر ما بود. این را هم اضافه کنم که برای آقای ملکی دردسرهایی پیش آمد . من در اینجا از ایشان عذرخواهی میکنم. اقای ملکی تا پایان سال دیگر هیچ گاه ما را پیش از زنگ تعطیل نکرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 17:48  توسط محمد رضا دین پرور
|
دوستان عزیز بنده بسیار مایلم ارتباطی صمیمانه و فراتر از دنیای مجازی با شما داشته باشم چراکه به خاطر وضعیت خاص نابینایی ام نمیتوانم به وبلاگ همه شما بیایم و احیانا با شما تبادل رای و نظری داشته باشم بنابراین شماره تلفنم را تقدیم میکنم در صورت تمایل مایلم از نقطه نظرات شما به صورت شفاهی استقبال کنم... خوب یکبار هم کامنت تلفنی بگذارید امتحانش که ضرری ندارد - البته جز پول تلفن!! -
محمد رضا دین پرور : ۰۶۶۵ - ۴۲۳۲۰۹۹
لازم است به این نکته اشاره کنم که در تهیه این مطلب از نظرات دیگرانی که با من ارتباط دارند استفاده کرده ام تا تا حدودی مستند تر باشد. ترجیح میدهم با گفتن بدیهای اخلاقی خودم شروع کنم و از خود تعریف کردن را بگذارم برای آخر.
برخی از دوستانم میگویند من زیاد صحبت میکنم اما خود من اینگونه تصور نمیکنم حتی بالعکس احساس میکنم که فردی ساکت و کم حرفم البته در بعضی از مواقع حق با دیگران است. اعتراف میکنم که از لحاظ روابط اجتماعی به سختی با دیگران ارتباط برقرار میکنم و همانطور که میدانید انسان یک موجود اجتماعی است به همین دلیل مدتی است به اصلاح طرز تفکرم بر آمده ام.
شاید نوشتن در این وبلاگ نخستین گام مهم من برای ورود به اجتماع باشد. آدم کم صبری هستم ٬ رود از کوره در میروم و عصبانی میشوم سعی میکنم به یک محیط خلوت بروم و لحظاتی را تنها باشم. این را اضافه کنم که در اکثر مواقع سعی میکنم عصبانیت و خشم خودم را پنهان کنم و از ابراز آن بپرهیزم.
آدمی هستم که به راحتی به دیگران اعتماد میکنم و هیمن اعتمادهای بی جای من به برخی از افراد موجب شده تا من در بعضی از مسایل آسیب ببینم.
فکر میکنم بهتر است به قسمت مورد علاقه خودم که بیان خوبیهایم است بپردازم . وقتی رشته دوستی من با کسی بسته شد در صمیمانه کردن ان میکوشم و تلاش میکنم این دوستی تداوم داشته باشد اشنایانم میگویند فردی قابل اعتماد و رازنگهدار هستم هیچگاه در جهت تامین منافعم لب به دروغ بازنکرده ام .
نمیدانم این صفت من خوب است یا بد اما قاضاوت انرا به شما میسپارم : من همیشه جواب خوبی را با خوبی و بدی را با بدی می دهم حال خیلی دوست دارم نظر شما را هم درباره این خودشناسی من!بدانم.
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 19:49  توسط محمد رضا دین پرور
|
همان طور که از این نوشته می توان دریافت این هفته میخواهم یک منظری ی زیبا را از دید خودم برایتان ترسیم کنم اما لازم است مجددا این نکته را بیان کنم که اولا تصور نابینایان درباره ی برخی چیزها با یکدیگر تفاوت بسیار دارد و منظره ای را که من در این مطلب برای شما ترسیم میکنم تنها از دید من است و از دید نابینایان دیگر یک منظره ی زیبا شاید صورتی دیگر داشته باشد.
ثانیا برخی ویژگی های این منظره ممکن است در واقعیت وجود نداشته باشد. منظور من این است که این منظره با تخیلات من امیخته شده است.
منظره ای را که میخواهم ترسیم کنم منظره ی یک باغ است ، یک باغغ زیبا! باغی از نظر من زیباست که درختان انبوه و تنومندی داشته باشد و دارای ثمرات مختلفی باشد.
این درختان زیبا و تنومند هنگامی زیباتر میشوند که حلقه ای از گلها به رنگهای قرمز ، زرد و سفید دور انها پیچیده باشد.
بهتر است زمین این باغ را چمن پوشانده باشد این باغ هنگامی زیبا تر میشود که از لحاظ شکلی به صورت یک مربع باشد که به دور آن حلقه ای از گلها با رنگهای مختلف کشیده شده باشد.
بسیار عالی میشود اگر از سه طرف این باغ نهرهایی به دور ان وارد شود و از سوی دیگر خارج شوند از نظر اب و هوایی وزش یک نسیم خنک و ملایم و همچنین شنیدن اوای پرندگان خوش اواز ، به مشام رسیدن عطر و بوی گلهای بهاری از قبیل یاس و محمدی زیبایی این باغ خیالی را دو چندان میکند
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 20:11  توسط محمد رضا دین پرور
|