تبليغاتX
عصای من چه رنگی است؟

عصای من چه رنگی است؟

این وبلاگ متعلق به یک نابیناست..اگر برای نخستین بار وارد این وبلاگ شده ای چشمهایت را سی ثانیه ببند!

امتحان دینی

این خاطره مربوط به چندین سال پیش استُ موقع امتحانات خرداد سال اول راهنمایی بود، اولین امتحانم درس دینی بود، روز پیش با یکی از دوستانم به نام محمد حسین عاشوری چندین ساعت مشغول درس خواندن بودیم و به قول معروف حسابی در این درس فول شده بودیم.

مدرسه ای که در آن درس میخواندم یک مدرسه معمولی متعلق به دانش اموزان بینا بود، به همین دلیل با مدیر مدرسه صحبت کردم تا نحوه امتحان دادن مرا مشخص کند قرار شد پس از ان که سایر دانش آموزان امتحان خود را شروع کردند یکی از معلمان در دفتر مدرسه از من امتحان بگیرد.

در دفتر معلمان تنها و منتظر نشسته بودم ناگهان صدای آقای مدیر را شنیدم که در حال صحبت کردن با یکی از بازرسان وارد شد. برگه ای را روی میز جلوی من گذاشت و از من پرسید ایا آماده هستی؟ گفتم بله! بازرس روی صندلی که ان طرف میز قرار داشت دقیقا روبروی من نشست. آقای مدیر صندلی را از گوشه دفتر آورد بعد از من پرسید آیا خودکار همراه دارم؟ گفتم نه! میخواست روی صندلی بنشیند که با شنیدن جواب من به سمت میز خودش رفت و خودکاری تهیه کرد. سپس شروع به پرسیدن سوالات کرد.

 سوال اول را پرسید جواب را نمیدانستم، سوال دوم را نیز پرسید بازهم جواب را نمیدانستم سئوال سوم و چهارم و پنجم .. تا آخرین سوال به همین منوال گذشت و حتی جواب یک سوال را هم نگفتم. آقای مدیر با طعنه و کنایه های خود اعتراضش را نسبت به ددرس نخواندنم بیان میکرد. بازرس اداره نیز تا پایان آمتحان آنجا بود شروع به راهنمایی من برای به یاد آوردن سوالات کرد اما هیچ فایده ای نداشت، زیرا هیچ یک از آن سوالات برایم آشنا نبود، غرق تعجب بودم که این سوالات در کدام درسها امده بود! زیرا من تقریبا تمام درسها را خوانده بودم و بخشی را از قلم نینداخته بودم.

در همین اوضاع بازرس از دفتر خارج شد. من و مدیر تنها ماندیم، مدیر نمیخواست من شهریوری شوم، پسر ناظم را که یکی از دوستانم بود صدا زد، پسر ناظم حمید آخوندی نام داشت و یک کلاس درسی از من پیشتر بود، مدیر به حمید گفت جواب برخی از این سوالات را بگو تا برایش بنویسم! حمید گفت اگر اجازه بدهید خودم این کار را انجام بدهم! مدیر موافقت کرد.وقتی حمید برگه را از مدیر گرفت با تعجب از من پرسید مگر تو داشن آموز سال اول راهنمایی نیستی؟ گفتم بله! گفت این سوالها مربوط سال دوم است!

مدیر با تعجب برگه را از حمید گرفت و به ان نگاه کرد، پس از چند لحظه مدیر با لبخندی گفت درست است و از من معذرت خواست، در نهایت سوالات سال اول را آوردند و از من پرسیدند.. این را هم بگویم که من در این درس نمره بیست گرفتم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 21:35  توسط محمد رضا دین پرور  | 

من و معلمم

      حدود چند ماهی بود که ارارتباط من با دبیر محترمم اقای خدایی (لینک یک لربلاگ)وارد فضایی گرمتر و صمیمانه تر از پیش شده بود طوری که با جرات می توانم بگویم ارتباط من با ایشان نه رابطه یک معلم با دانش اموز بلکه رابطه یک برادر با برادر کوچکترش بود همیشه از اینکه با معلمینم رابطه دوستانه داشته باشم لذت می بردم و خوشبختانه این دوستی بین من و اقای خدایی برقرار شده بود به همین جهت تصمیم گرفتم که از ایشان دعوت به عمل بیاورم تصمیمم را با خانواده در میان گذاشتم.

       انها هم از این تصمیم من استقبال گرمی کردند چند روز بعد وقتی برای دادن یکی از امتحاناتم به دبیرستان رفتم متوجه حضور اقای خدایی در دفتر دبیران شدم به حضورشان رفتم و از ایشان به طور رسمی دعوت کردم اقای خدایی نیز دعوت مرا به گرمی پذیرفتند بالاخره در یکی از روزهای اغازین تیرماه اقای خدایی و برادر بزرگوارشان به منزل ما تشریف اوردند پس از صرف شام و همین طور پذیرایی های مرسوم در مهمانی ها پدر من مشغول صحبت با اقایان خدایی شدند گفتگوی میان ما را موضوعات مختلفی تشکیل می داد این گفتگو به حدی صمیمانه بود که هیچ کداممان متوجه گذر زمان نشدیم لحظه ای به خودمان امدیم که پاسی از شب گذشته بود در نهایت ما با بدرقه اقایان خدایی از انها خداحافظی کردیم ان شب یک شب به یادماندنی و خاطره انگیز برای من بود.

 

1)      دائنئ (دايه) درد مه يکي دهُ تا نئ

2)      چي شئر زردي (همانند شير زرد هستي)

3)      چي شئر زردئ (همانند شيري زرد)

4)      چئ اسپئش کرده چي شير (چي اسپيدس کرده چي شير) (چه انرا مثل شير سفيد کرده است؟)

5)      شئرپئا دئر نئا (شير مرد تاخير نکن)

6)      کاشکئ چي اؤر بهاري  پر زنم به بختياري

7)      چي تيات نئ مئن دنيا

1)     دائنئ (دايه) درد مه يکي دهُ تا نئ

2)     چي شئر زردي (همانند شير زرد هستي)

3)     چي شئر زردئ (همانند شيري زرد)

4)     چئ اسپئش کرده چي شير (چي اسپيدس کرده چي شير) (چه انرا مثل شير سفيد کرده است؟)

5)     شئرپئا دئر نئا (شير مرد تاخير نکن)

6)     کاشکئ چي اؤر بهاري  پر زنم به بختياري

7)     چي تيات نئ مئن دنيا

8)     بئ ( بئا) ته مه بشين

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 23:59  توسط محمد رضا دین پرور  |