تبليغاتX
عصای من چه رنگی است؟ - آهن ربا (جادوی دروغین!)

عصای من چه رنگی است؟

این وبلاگ متعلق به یک نابیناست..اگر برای نخستین بار وارد این وبلاگ شده ای چشمهایت را سی ثانیه ببند!

آهن ربا (جادوی دروغین!)

این خاطره مربوط به زمانی است که بنده در اموزشگاه شبانه روزی شهید محبی تهران به تحصیل مشغول بودم. غروب یکی از روزهای سرد زمستانی بود، اگر اشتباه نکنم یکی دو هفته مانده بود به عید نوروز، بسیار بی حوصله و خسته بودم به طوری که حتی حوصله صحبت کردن با دوستان یا مطالعه کتاب نداشتم. ان روز به حدی برایم کسل کننده بود که هیچ رغبتی به انجام تفریح مورد علاقه ام که همان گوش دادن به موسیقی است هم نداشتم. حوالی ساعت هشت شب تنها و ساکت روی تختم نشسته و در حال اندیشیدن به کارهایی برای سرگرم کردن خود بودم، سکوت سنگینی فضای خوابگاه و به ویژه اتاق ما را در خود فروبرده بود زیرا تقریبا تمامی بچه ها برای صرف شام به غذا خوری رفته بودند.

ناگهان این سکوت با افتادن شیئی که بالای کمدم قرار داشت شکسته شد. از صدای برخورد شیئ با زمین و انعکاس صدایش در محیط توانستم محل سقوط آن را بیابم. حسابی کنجکاوی ام گل کرده بود، شروع به جستجو کردم نهایتا موفق به یافتن آن شدم. آن شیئ چیزی نبود جز یک آهن ربای دایره ای و نسبتا بزرگ. لحظاتی خود را با ان سرگرم کردم تا آن که فکری به ذهنم خطور کرد. تصمیم داشتم با ان اهن ربایی که پیدا کرده بودم برای مدت کوتاهی دوستانم را به قول معروف سرکار بگذارم!

حدود یک ساعت بعد به دلیل نزدیکی به ساعت خاموشی شب تمامی بچه ها در خوابگاه بودند، به همین علت فضای خوابگاه مملو از سر و صدای بچه ها شده بود. تعدادی از دوستان و هم اتاقی هایم از آن گروه دانش اموزانی بودند که مقداری بینایی داشتند. در حالی که چند تن از آنها در اتاق رو به روی طبقه ی بالایی یک از تخت ها نشسته و مشغول صحبت با یکدیگر بودند به میان انها رفتم در سمت چپ پیراهنی که به تن داشتم جیبی وجود داشت. ابتدا از انها خواستم تا جیبم را به دقت مشاهده و در صورت لزوم ان را لمس کنند تا از تهی بودن ان اطمینان یابند، پس از آن دسته کلیدی را که با خود به همراه داشتم نشان دادم و مجددا از آنها خواستم تا آن را هم با دقت مشاهده کنند. سپس کلیدها را با دست به روی جیبم اویزان کردم و گفتم در صورتی که انها را رها کنم بر روی زمین خواهند افتاد. برای اثبات حرفم همین کار را کردم و سپس در حالیکه برای برداشتن کلیدها خم می شدم آهن ربایی را که در مشت پنهان کرده بودم داخل جیب پیراهن قرار دادم، بعد از اینکه آنها را برداشتم مانند دفعه پیش کلیدها را به روی جیبم اویزان و رها کردم اما این بار به علت وجود اهن ربایی که از دید دوستانم مخفی بود کلیدها در جای خود ثابت و بدون حرکت ماندند.

دوستانم با مشاهده ی این صحنه شروع به داد و فریاد کردند به طوری که نظر بقیه بچه های خوابگاه را به اتاق ما جلب کردند. شاهدین این ماجرا با شگفتی خاصی شروع به تعریف ان برای سایرین کردند البته که در تعریف ان کمی هم اغراق نموده و اب و تاب بیش از حدی به ان می دادند.

بلافاصله بچه ها اطرافم را گرفتند و اجازه نمی دادند که قدم از قدم بردارم تا زمانی که همه چیز را برایشان توضیح بدهم، من هم از پاسخ امتناع می روزیدم زمانی که سرپرست شب برای سرکشی به خوابگاه امده بود با مشاهده همهمه خواست یکی از بچه ها ماجرا را برایش تعریف کند سپس روبه من کرد و خواست تا واقعیت را برای همگی توضیح دهم. من هم از سیر تا پیاز ماجرا را برایشان گفتم. پس از آن سرپرست شب در حالیکه می خندید خوابگاه را ترک کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 14:1  توسط محمد رضا دین پرور  |