تبليغاتX
عصای من چه رنگی است؟ - شکستگی بینی!

عصای من چه رنگی است؟

این وبلاگ متعلق به یک نابیناست..اگر برای نخستین بار وارد این وبلاگ شده ای چشمهایت را سی ثانیه ببند!

شکستگی بینی!

دوستان عزیز بنده بسیار مایلم ارتباطی صمیمانه و فراتر از دنیای مجازی با شما داشته باشم چراکه به خاطر وضعیت خاص نابینایی ام نمیتوانم به وبلاگ همه شما بیایم و احیانا با شما تبادل رای و نظری داشته باشم بنابراین شماره تلفنم را تقدیم میکنم در صورت تمایل مایلم از نقطه نظرات شما به صورت شفاهی استقبال کنم... خوب یکبار هم کامنت تلفنی بگذارید امتحانش که ضرری ندارد - البته جز پول تلفن!! -
                                                
محمد رضا دین پرور : ۰۶۶۵ - ۴۲۳۲۰۹۹

      یکی از تلخ ترین حوادثی که در سالهای اخیر برای من اتفاق افتاده بود قضیه شکستگی بینی ام است. این واقعه مربوط به سال سوم راهنمایی من است – یعنی دو سال پیش – زمانی که من در مجتمع نابینایان شهید محبی تهران که یک آموزشگاه شبانه روزی است تحصیل می کردم چند روزی باقی مانده بود به امتحانات  ترم اول و همه دانش آموزان در تکاپو و آماده سازی خود برای امتحانات بودند .

      روز چهارشنبه زنگ آخر زبان انگلیسی داشتیم. آقای ملکی دبیر این درس هفته قبل از ما خواسته بودتا درسهای را مرور کنیم و مطالب درس را که در آنها مشکل داریم در آن جلسه رفع اشکال بیان کنیم و او هم پاسخ دهد. حدود سی الی چهل دقیقه به پایان زنگ باقی مانده بود که برنامه درسی ما تمام شد. اقای ملکی اجازه داد تا به خوابگاه هایمان برویم .

     من با یکی از دوستانم به نام محمد محقق درحالی که با هم صحبت می کردیم به سمت خوابگاه رفتیم برای رفتن به خوابگاه باید از جلوی درب غذا خوری عبور میکردیم به هنگام عبور از ان به دلیل شیبی که در جلوی غذا خوری بود مسیر ما کج شد و به جای رفتن به خوابگاه داشتیم به غذاخوری کمی رفتیم. برای رفتن به غذاخوری باید از چند پله بالا می رفتیم که در کنار انها حفاظ اهنی قرار داشت ما که از همه جا بی خبر به خیال خودمان داشتیم به خوابگاه می رفتیم زمانی متوجه این انحراف مسیر شدیم که پای من به پله ها طوری گیر کرد که به سمت جلو پرت شدم و بینی من به شدت با حفاظ پله ها اصابت کرد و شکست

      بلافاصله به نزد پزشک مدرسه رفتیم و او نیز با هماهنگی آقای لواسانی مدیر مجتمع ترتیب انتقال من به بیمارستان را داد.
    
دردسرهای ناشی ار این سهل انگاری حدود یک هفته گریبان گیر ما بود. این را هم اضافه کنم که برای آقای ملکی دردسرهایی پیش آمد . من در اینجا از ایشان عذرخواهی میکنم. اقای ملکی تا پایان سال دیگر هیچ گاه ما را پیش از زنگ تعطیل نکرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 17:48  توسط محمد رضا دین پرور  |