تصور یک نابینا از آینه
نوشتن در مورد برخی از موضوعات کار بسیار دشواری است، به ویژه مطالبی که با تصورات و احساسات درونی انسان در ارتباط هستند. در حال حاضر که این مطلب را برای شما مینویسم سالهاست که بینایی خود را از دست داده ام و تصاویر اشیاء و افرادی را به یاد می آورم .
البته این تصاویر هم با واقعیت تفاوتهایی دارند. زیرا مسایلی از قبیل رنگ و برخی جزییات دیگر که زاییده ی ذهن خود من است به مرور زمان به این تصاویر اضافه شده است ، تصورات کنونی من از این اشیاء را به وجود اورده است.
وقتی قرار شد از تصوراتم برای شما بنویسم یکی از همین تصاویر را که ممکن است نسبت به تصاویر دیگر با واقعیت شباهت های زیادی داشته باشد را انتخاب کرده ام، و آن تصویر یک آینه است. البته این گونه فکر نکنیدکه تصور ذهنی من از اینه تصوری است که همه ی نابینایاناز آن دارند .
من هرگاه که از اینه صحبت می شود تصویی که از این شیء دارم به طور ناخودآگاه در ذهنم ترسیم میشود. من همیشه اینه را به صورت یک دایره تصور میکنم که از یکسو چهره انسان را همان گونه که هست نشان میدهدو از سوی دیگر ماده ای نارنجی رنگ سطح آن را پوشانده است و همیشه احساس میکنم که این آینه در قابی قهوه ای پر رنگ قرار دارد. البته این تصویر تا زمانی در ذهن من تشکیل میشود که من آینه را با دستان خود لمس نکرده باشم اگر آینه را با دستان خود لمس کرده باشیم . اگر آینه را با دستان خود لمس کرده باشم از لحاظ شکلی آن را به همان گونه ای که هست تصور میکنم و در مورد مابقی جزئیات مانند رنگ قاب ان با پرسیدن سوال از دیگران اطلاعات لازم برای ترسیم اینه ای در دستان من قرار دارد به دست می اورم و پس از ان بر اساس دانسته هایم آن را در ذهن ترسیم میکنم.
